چیزی که عوض دارد گله ندارد .
" مرد فقیرى " " کره هایی " را که همسرش
در " قالب های یک کیلویى " درست مى کرد
به یکى از " بقالى های شهر " می برد و مى فروخت ،
و در مقابل " مایحتاج خانه " را مى خرید .
روزى مرد بقال به " اندازه ی کره ها " شک کرد
و تصمیم گرفت آن ها را " توزین " نماید .
هنگامى که آن ها را " وزن " کرد ،
" وزن " هر " قالب کره " ، " ۹۰۰ گرم " بود .
او از دست " مرد فقیر" ، " عصبانى " شد
و روز بعد به " او " گفت :
دیگر از تو " کره " نمى خرم ،
تو " کره ها " را به عنوان " یک کیلو " به من مى فروختى
در حالى که " وزن " آن ها " ۹۰۰ گرم " است .
" مرد فقیر " ناراحت شد
و " سرش را پایین انداخت " و گفت :
ما قصد " کم فروشی " نداشتیم
ولی چون " ترازویی " نداریم ،
" یک کیلو " " شکر " از شما خریدیم
و آن " یک کیلو " " شکر " را
به عنوان " وزنه " قرار مى داد یم .
و حالا بر خود "واجب " می دانیم
" ضرر " شما را " جبران " کنیم !