شمس لنگرودی
جنگ چیز بدی نیست ،
شکست میخورم ،
اشغالم میکنی .
جنگ چیز بدی نیست ،
شکست میخورم ،
اشغالم میکنی .
او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشكیل داده بودند . روزى با هم نشسته بودند و گپ مى زدند .
در حین صحبت هاشان گفتند : چرا ما همیشه با فقرا و آدم هاى معمولى سر و كار داریم و قوت لایموت آنها را از چنگ شان بیرون مى آوریم ؟! بیائیم این بار خود را به خزانه سلطان بزنیم كه تا آخر عمر برایمان بس باشد .
البته دسترسى به خزانه سلطان هم كار آسانى نبود . آن ها تمامى راه ها و احتمالات ممكن را بررسى كردند ، این كار مدتى فكر و ذكر آن ها را مشغول كرده بود ، تا سرانجام بهترین راه ممكن را پیدا كردند و خود را به خزانه رسانیدند .
خزانه مملو از پول و جواهرات قیمتى و . . . بود . آن ها تا مى توانستند از انواع و اقسام طلاجات و عتیقه جات در كوله بار خود گذاشتند تا ببرند . در این هنگام چشم سر كرده باند به شى درخشنده و سفیدى افتاد ، گمان كرد گوهر شب چراغ است ، نزدیكش رفت آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد ، معلوم شد نمك است !
بسیار ناراحت و عصبانى شد و از شدت خشم و غضب دستش را بر پیشانى زد به طورى كه رفقایش متوجه او شدند و خیال كردند اتفاقى پیش آمده یا نگهبانان خزانه با خبر شده اند . خیلى زود خودشان را به او رسانیدند و گفتند : چه شد ؟ چه حادثه اى اتفاق افتاد ؟
او كه آثار خشم و ناراحتى در چهره اش پیدا بود گفت : افسوس كه تمام زحمت هاى چندین روزه ما به هدر رفت و ما نمك گیر سلطان شدیم ، من ندانسته نمكش را چشیدم ، دیگر نمى شود مال و دارایى پادشاه را برد ، از مردانگى و مروت به دور است كه ما نمك كسى را بخوریم و نمكدان او را هم بشكنیم و . . .
آن ها در آن دل سكوت سهمگین شب ، بدون این كه كسى بویى ببرد دست خالى به خانه هاشان باز گشتند . صبح كه شد و چشم نگهبانان به درهاى باز خزانه افتاد تازه متوجه شدند كه شب خبرهایى بوده است ، سراسیمه خود را به جواهرات سلطنتى رسانیدند ، دیدند سر جایشان نیستند ، اما در آنجا بسته هایى به چشم مى خورد ، آنها را كه باز كردند دیدند جواهرات در میان بسته ها مى باشد ، بررسى دقیق كه كردند دیدند كه دزد خزانه را نبرده است .
بالاخره خبر به گوش سلطان رسید و خود او آمد و از نزدیك صحنه را مشاهده كرد ، آن قدر این كار برایش عجیب و شگفت آور بود كه انگشتش را به دندان گرفته و با خود مى گفت : عجب ! این چگونه دزدى است ؟ براى دزدى آمده و با آن كه مى توانسته همه چیز را ببرد ولى چرا چیزى نبرده است ؟ آخر مگر مى شود ؟
در همان روز اعلام كرد : هر كس شب گذشته به خزانه آمده در امان است او مى تواند نزد من بیاید ، من بسیار مایلم از نزدیك او را ببینم و بشناسم .
این اعلامیه سلطان به گوش سركرده دزدها رسید ، دوستانش را جمع كرد و به آن ها گفت : سلطان به ما امان داده است ، برویم پیش او تا ببینیم چه مى گوید . آن ها نزد سلطان آمده و خود را معرفى كردند ، سلطان كه باور نمى كرد دوباره با تعجب پرسید : این كار تو بوده ؟
گفت : آرى .
سلطان پرسید: چرا آمدى دزدى و با این كه مى توانستى همه چیز را ببرى ولى چیزى را نبردى ؟
گفت : چون نمك شما را چشیدم و نمك گیر شدم و بعد جریان را مفصل براى سلطان گفت . . .
سلطان به قدرى عاشق و شیفته كرم و بزرگوارى او شد كه گفت : حیف است جاى انسان نمك شناسى مثل تو ، جاى دیگرى باشد ، تو باید در دستگاه حكومت من كار مهمى را بر عهده بگیرى ، و حكم خزانه دارى را براى او صادر كرد .
آرى او یعقوب لیث صفاری بود و پس از چند سالى حكمرانى در مسند خود ، سلسله صفاریان را تاسیس نمود .
یعقوب لیث صفاری سردار بزرگ و نخستین شهریار ایرانی ( پس از اسلام ) قرون متوالی است که در آرام گاهش واقع در روستای شاهآباد واقع در 10 کیلومتری دزفول به طرف شوشتر آرمیده است . گفتنی است در کنار این آرام گاه بازماندههای شهر گندی شاپور نیز دیده میشود .
از زندگی مجرمانه خسته شده بودم ،
به چند پسر و دختر طراحی درس میدادم که مجاز نبود ،
برای طراحی از مدل زنده استفاده میکردم که مجاز نبود ،
سر کلاس صحبتهایی میکردم که مجاز نبود ،
به جای سریالهای تلویزیون خودمان کانالهایی را تماشا میکردم که مجاز نبود ،
به موسیقیای گوش میکردم که مجاز نبود ،
فیلمهایی را میدیدم و در خانه نگهداری میکردم که مجاز نبود ،
گاهی یواشکی سری به " فیس بوک " میزدم که مجاز نبود ،
در کامپیوترم کلی عکس از آدمهای دوستداشتنی و زیبا داشتم که مجاز نبود ،
در مهمانیها با غریبههایی معاشرت میکردم که مجاز نبود ،
همهجا با صدای بلند میخندیدم که مجاز نبود ،
مواقعی که میبایست غمگین باشم شاد بودم که مجاز نبود ،
مواقعی که میبایست شاد باشم غمگین بودم که مجاز نبود ،
خوردن بعضی غذاها را دوست داشتم که مجاز نبود ،
کتابها و نویسندههای مورد علاقهام هیچ کدام مجاز نبود ،
در مجلهها و روزنامههایی کار کرده بودم که مجاز نبود ،
به چیزهایی فکر میکردم که مجازنبود ،
آرزوهایی داشتم که مجاز نبود ،
و . . .
درست است که هیچوقت بابت این همه رفتار مجرمانه مجازات نشدم ،
اما تضمینی وجود نداشت که روزی بابت تک تک آنها مورد مؤاخذه قرار نگیرم ،
و بدتر از همه فکر اینکه همیشه در حال ارتکاب جرم هستم ،
و باید از دست قانون فرار کنم آزارم میداد .
" مرد " از " مُردن " است . زیرا زایندگی ندارد . " مرگ " نیز با " مرد " هم ریشه است .
" زَن " از " زادن " است و زِندگی نیز از " زن " است .
" دُختر " از ریشه " دوغ " است ُ که در میان مردمان آریایی به معنی" شیر " بوده و ریشه واژه ی " دختر " ، " دوغ دَر " بوده به معنی " شیر دوش " زیرا در جامعه کهن ایران باستان کار اصلی او شیر دوشیدن بود . به واژه " daughter " در زبان انگلیسی توجه کنید ، این واژه نیز همین " دختر " است . " gh " در انگلیس کهن تلفظی مانند تلفظ آلمانی آن داشته و " خ " گفته می شده است . در " اوستا " این واژه به صورت " دوغْــذَر " و در پهلوی " دوخت " تلفظ می شده است . " دوغ " در اثر فرسایش کلمه به " دختر " تبدیل شد ه است .
اما " پسر " ، " پوسْتْ دَر " بوده است . کار کندن پوست جانوران بر عهده " پسران " بود و آنان چنین نامیده شدند . " پوست در " ، به " پسر " تبدیل شده است . در پارسی باستان " puthra " ، " پوثرَ " و در پهلوی " پوسَـر " و " پوهر " و در هند باستان " پسورَ " است .
در بسیاری از گویش های کردی از جمله کردی " فهلوی " هنوز پسوند " دَر " به کار می رود . مانند " نان دَر " که به معنی کسی است که وظیفه ی غذا دادن به خانواده و اطرافیانش را بر عهده دارد .
حرف " پـِ " در " پدر " از " پاییدن " است ." پدر " یعنی " پاینده " کسی که می پاید . کسی که مراقب خانواده اش است و آنان را می پاید ." پدر " در اصل " پایدر " یا " پادر " بوده است . جالب است که تلفظ " فاذر " در انگلیسی بیشتر به " پادَر " شبیه است تا تلفظ " پدر" !
خواهر از ریشه " خواه " است ، یعنی آن که خواهان خانواده و آسایش آن است . " خواه + ــَ ر " یا " ــ ار " . در اوستا " خواهر " به صورت " خْـوَنــگْـهَر " آمده است .
" بَرادر " نیز در اصل " بَرا + در " است . یعنی کسی که برای ما کار انجام می دهد . یعنی کار انجام دهنده برای ما و برای آسایش ما .
" مادر " یعنی " پدید آورنده ی ما " .
روزی که کوروش وارد شهر صور شد یکی از برجسته ترین کمانداران سرزمین فینیقیه (که صور از شهرهای آن بود ) تصمیم گرفت که کوروش را به قتل برساند .
نام آن مرد " ارتب " بود و برادرش در یکی از جنگ ها به دست سربازان کوروش به قتل رسیده بود .
کوروش در آن روز به طور رسمی وارد صور شده بود و پیشاپیش او ، به رسم آن زمان " ارابه آفتاب " را به حرکت در می آوردند .
" ارابه آفتاب " حامل شکل خورشید بود و شانزده اسب سفید رنگ که چهار به چهار به ارابه بسته بشده بود آن را می کشید و مردم از تماشا و زیبایی آن سیر نمی شدند .
هیچ کس سوار " ارابه آفتاب " نمی شد و حتی خود کوروش هم قدم در ارابه نمی گذاشت و بعد از " ارابه آفتاب ُ" کوروش سوار بر اسب می آمد .
پادشاه ایران ریش بلند داشت و در اعیاد و روزهای مراسم رسمی ، موی ریش و سرش را مجعد می کردند و با جواهر می آراستند .
کوروش به طوری که افلاطون و هرودوت و گزنفون و دیگران نوشته اند علاقه ای به تجملات نداشت و در زندگی خصوصی از تجمل پرهیز می کرد ، ولی می دانست که در تشریفات رسمی باید تجمل داشته باشد تا این که آن دسته از مردم که دارای قوه فهم زیاد نیستند تحت تاثیر تجمل وی قرار بگیرند .
در آن روز کوروش ، از جواهر می درخشید و اسبش هم روپوش مرصع داشت و به سوی معبد " بعل " خدای بزرگ صور می رفت .
رسم کوروش این بود که هر زمان به طور رسمی وارد یکی از شهرهای امپراطوری ایران ( که سکنه آن بت پرست بودند ) می شد ، اول به معبد خدای بزرگ آن شهر می رفت تا این که سکنه محلی بدانند که وی کیش و آیین آن ها را محترم می شمارد .
در حالی که کوروش سوار بر اسب به سوی معبد می رفت ، " ارتب " تیرانداز برجسته " فینیقی " وسط شاخه های انبوه یک درخت انتظار نزدیک شدن کوروش را می کشید !
در " صور " ، مردم می دانستند که تیر " ارتب " خطا نمی کند و نیروی مچ و بازوی او هنگام کشیدن زه کمان به قدری زیاد است که وقتی تیر رها شد از فاصله نزدیک ، تا انتهای پیکان در بدن فرو می رود .
در آن روز " ارتب " یک تیر سه شعبه را که دارای سه پیکان بود بر کمان نهاده انتظار نزدیک شدن موسس سلسله هخامنشی را می کشید و همین که کوروش نزدیک گردید ، گلوی او را هدف ساخت و زه کمان را بعد از کشیدن رها کرد .
صدای رها شدن زه ، به گوش همه رسید و تمام سرها متوجه درختی شد که " ارتب " روی یکی از شاخه های آن نشسته بود .
در همان لحظه که صدای رها شدن تیر در فضا پیچید ، اسب کوروش سر " سم " رفت . اگر اسب در همان لحظه سر " سم " نمی رفت تیر سه شعبه به گلوی کوروش اصابت می کرد و او را به قتل می رسانید .
کوروش بر اثر سر " سم " رفتن اسب پیاده شد و افراد گارد جاوید که عقب او بودند وی را احاطه کردند و سینه های خویش را سپر نمودند که مبادا تیر دیگر به سویش پرتاب شود ، چون بر اثر شنیدن صدای زه و سفیر عبور تیر ، فهمیدند که نسبت به کوروش سوءقصد شده است و بعد از این که وی را سالم دیدند خوشوقت گردیدند ، زیرا تصور می نمودند که کوروش به علت آن که تیر خورده به زمین افتاده است .
در حالی که عده ای از افراد گارد " جاوید " کوروش را احاطه کردند ، عده ای دیگر از آن ها درخت را احاطه کردند و " ارتب " را از آن فرود آوردند و دست هایش را بستند .
کوروش بعد از این که از اسم و رسم سوءقصد کننده مطلع گردید گفت که او را نگاه دارند تا این که بعد مجازاتش را تعیین نماید و اسب خود را که سبب نجاتش از مرگ شده بود مورد نوازش قرار داد و سوار شد و راه معبد را پبش گرفت و در آن معبد که عمارتی عظیم و دارای هفت طبقه بود مقابل مجسمه " بعل " به احترام ایستاد .
کوروش بعد از مراجعت از معبد ، امر کرد که " ارتب " را نزد او بیاورند و از وی پرسید برای چه به طرف من تیر انداختی و می خواستی مرا به قتل برسانی ؟
" ارتب " جواب داد : ای پادشاه چون سربازان تو برادر مرا کشتند من می خواستم انتقام خون برادرم را بگیرم و یقین داشتم که تو را خواهم کشت ، زیرا تیر من خطا نمی کند و من یک تیر سه شعبه را به سوی تو رها کردم ، ولی همین که تیر من از کمان جدا شد ، اسب تو به رو درآمد و اینک می دانم که تو مورد حمایت خدای " بعل " و سایر خدایان هستی و اگر می دانستم تو از طرف " بعل " و خدایان دیگر مورد حمایت قرار گرفته ای نسبت به تو سوءقصد نمی کردم و به طرف تو تیر پرتاب نمی نمودم !
کوروش گفت در قانون نوشته شده که اگر کسی سوءقصد کند و سوءقصد کننده به مقصود نرسد دستی که با آن می خواسته سوءقصد نماید باید مقطوع گردد . اما من فکر می کنم که هنگامی که به طرف من تیر انداختی با هر دو دست مبادرت به سوءقصد کردی و با یک دست کمان را نگاه داشتی و با دست دیگر زه را کشیدی .
" ارتب " گفت همین طور است .
کوروش گفت هر دو دست در سوءقصد گناهکار است و من اگر بخواهم تو را مجازات نمایم باید دستور بدهم که دو دستت را قطع نمایند ولی اگر دو دستت قطع شود دیگر نخواهی توانست نان خود را تحصیل نمایی ، این است که من از مجازات تو صرف نظر می کنم .
" ارتب " که نمی توانست باور کند پادشاه ایران از مجازاتش گذشته ، گفت ای پادشاه آیا مرا به قتل نخواهی رساند ؟
کوروش گفت : نه .
" ارتب " گفت ای پادشاه آیا تو دست های مرا نخواهی برید ؟
کوروش گفت : نه .
" ارتب " گفت من شنیده بودم که تو هیچ جنایت را بدون مجازات نمی گذاری و اگر یکی از اتباع تو را به قتل برسانند ، به طور حتم قاتل را خواهی کشت و اگر او را مجروح نمایند ضارب را به قصاص خواهی رسانید .
کوروش گفت همین طور است .
" ارتب " پرسید پس چرا از مجازات من صرفنظر کرده ای در صورتی که من می خواستم خودت را به قتل برسانم ؟
پادشاه ایران گفت : برای این که من می توانم از حق خود صرف نظر کنم ، ولی نمی توانم از حق یکی از اتباع خود صرفنظر نمایم چون در آن صورت مردی ستمگر خواهم شد .
" ارتب " گفت به راستی که بزرگی و پادشاهی به تو برازنده است و من از امروز به بعد آرزویی ندارم جز این که به تو خدمت کنم و بتوانم به وسیله خدمات خود واقعه امروز را جبران نمایم .
کوروش گفت من می گویم تو را وارد خدمت کنند .
از آن روز به بعد " ارتب " در سفر و حضر پیوسته با کوروش بود و می خواست که فرصتی به دست آورد و جان خود را در راه کوروش فدا نماید ولی آن را به دست نمی آورد .
در آخرین جنگ کوروش که جنگ او با قبایل " مسقند " بود نیز " ارتب " حضور داشت و کنار کوروش می جنگید و بعد از آن که موسس سلسله هخامنشی ( کوروش بزرگ ) به قتل رسید ، " ارتب " بود که با ابراز شهامت زیاد جسد کوروش را از میدان جنگ به در برد و اگر دلیری او به کار نمی افتاد شاید جسد موسس سلسله هخامنشی از " مسقند " خارج نمی شد و آن ها نسبت به آن جسد بی احترامی می کردند ، ولی " ارتب " جسد را از میدان جنگ بدر برد و با جنازه کوروش به پاسارگاد رفت و روزی که جسد کوروش در قبرستان گذاشته شد ، کنار قبر با کارد از بالای سینه تا زیر شکم خود را شکافت و افتاد و قبل از این که جان بسپارد گفت :
" بعد از کوروش زندگی برای من ارزش ندارد . "
کوروش بزرگ یا کوروش کبیر ( ۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد ) ، نخستین پادشاه و بنیانگذار دودمان هخامنشی است .
شاه پارسی پادشاهی انسان دوست بود و از صفات و خدمات او بخشندگی ، بنیان گذاری حقوق بشر ، پایهگذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان ، آزاد کردن بردهها و بندیان ، احترام به دینها و کیشهای گوناگون ، گسترش تمدن و . . . شناخته شده است .
تبار کوروش از جانب پدرش به پارسها میرسد که برای چند نسل بر اَنشان ( شمال خوزستان کنونی ) در جنوب غربی ایران ، حکومت کرده بودند .
کوروش درباره خاندانش بر سفالینهٔ استوانه شکلی محل حکومت آنها را نقش کرده است .
ایرانیان کوروش را " پدر " مینامیدند .
یهودیان این پادشاه را به منزله " مسح شده توسط پروردگار " به شمار میآوردند ،
ضمن آن که بابلیان او را " مورد تأیید مردوک " میدانستند .
استدلال فروغ اندیشه است و عشق من ،
روشنی ضمیر مطهری است که طهارت عمل خویش را جستجو می کند ،
منطق پاک بودن است ،
آن جا که خوف لغزش وجود دارد ،
دغدغه خطا را تخفیف می دهد ،
و آهنگ صلاح می نوازد ،
شمیم معطری است که حیات را معنا و شادابی می بخشد ،
و بنای زندگی را استوار می کند .
حضور یک پارچه عدل است و نوید کامروایی حق ،
هدیه بزرگ خداست ، خلقی را که تفکر خویش را به آن وضو می دهند .
و انتخابی است که مدبر ، در آن که قوه تدبیر نهاد و تلالو جلوه خویشتن به ودیعت گذاشت .
استدلال هنر است و نعمت ،
آن که بهره برد ، به همین سیاق شاکر است ،
و آن که بی بهره ماند بی هنر است ، و ناسپاس .
دست نوشته های کهربایی
مارها قورباغه ها را مي خوردند ،
و قورباغه ها غمگين بودند ،
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند ،
لك لك ها مارها را خوردند ،
و قورباغه ها شادمان شدند ،
لك لك ها گرسنه ماندند ،
و شروع كردند به خوردن قورباغه ها ،
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند ،
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند ،
و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند ،
مارها باز گشتند ،
و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند ،
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند ،
كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند ،
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است ،
اين كه نمي دانند توسط دوستان شان خورده مي شوند ،
يا دشمنان شان .
روزی که آمدم ،
انگار هزاران سال می مانم ،
روزی که می روم ،
انگار هزاران سال نبوده ام .
من کیستم آیا ؟
باز آمده ای ، آمده باز ؟
تو کیستی آیا ؟
دنباله آرزوی یکی ،
در داشتن عمر دراز ؟
نوشته های مدیر وبلاگ