دروغ ریشه ی جامعه را خشک می کند
برای " سفر " به اصفهان رفته بودیم .
کنار " سی و سه پل " نشسته بودیم .
نگاهم به " دختر بچه ای " سه یا چهار ساله افتاد
که از " پدر و مادرش " اندکی " فاصله " گرفته بود
و مرا " نگاه " می کرد .
به قدری " چهره ای زیبا " و" با نمک " داشت
که بی اختیار با دستم به او اشاره کردم
به طرفم بیاید
اما در حالتی از " شک و ترس "
از جایش تکان نخورد .
دو سه بار دیگر هم تکرار کردم اما نیامد .
به " عادت همیشگی " ،
دستم را که " خا لی " بود " مشت " کردم
و به سمتش گرفتم تا " احساس " کند
" چیزی " برایش دارم .
بلافاصله به " سویم " ، " حـرکت " کرد .
در همین لحظه " پدرش " که گویا دورادور" مواظبش " بود
به سرعت به " سمت " من آمد
و یک " شکلات " را " مخفیانه " در مشتم قرار داد
بچه آمد و " شکلات " را گرفت .
به " پدرش " گفتم
قصد " اذیت " او را نداشتم .
گفت : " می دانم " و" مطمئنم "
که " قصد داشتی " با او " بازی " کنی
اما وقتی " مشتت " را " باز " می کردی
" متوجه " می شد که " اعتمادش " به تو
" بیهوده " بوده است .
این کار تو باعث می گردید که " او"
" دروغ " را " تجربه " کند
و دیگر تا آخر" عمرش "
به کسی " اعتماد " نکند.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 23:37 توسط مجید افخمی کهربائی ( ماک )
|