چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران ، افراد زيادي اونجا
 
 نبودن , 3 نفر ما بوديم با يك زن و شوهر جوان و يك پيرزن پير مرد
 
 كه نهايتا 60-70 سالشون بود . ما غذا مون روسفارش داده بوديم كه
 
 يك جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران ، چند دقيقه اي گذشته بود
 
 كه اون جوان گوشيش زنگ خورد , البته من با اين كه به او نزديك
 
 بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم . بگذريم شروع كرد
 
 با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اين كه صحبتش تمام شد رو كرد
 
به همه ما ها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون
 
 داده و همين طور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد روكرد به صندوق
 
 دار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمون من هستند ميخوام
 
 شيريني بچه ام رو بهشون بدم ,, به همشون باقالي پلو با ماهيچه
 
 بده ,, خوب ما همه گي با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه
 
 مي كرديم كه من از روي صندلي ام بلند شدم و رفتم طرفش و
 
  بهش تبريك گفتم و بعد گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش
 
 داديم و مزاحم شما نمي شيم , اما بالاخره با اصرار زياد پول غذاي ما و
 
 اون زن و شوهر جوان و اون پيره زن پيره مرد رو حساب كرد و با
 
 غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد .
 
****************
 
خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود , اما اونجايي خيلي
 
 تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن
 
 بليت ايستاده بوديم , ناگهان با تعجب همون پسرجوان رو ديدم كه با
 
يك دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف , ازدوستام جدا شدم و يه
 
جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه
 
 دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه , داشتم از كنجكاوي
 
مي مردم , دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش ,
 
به محض اين كه برگشت من رو شناخت , يه ذره رنگ و روش پريد ,
 
 اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از
 
 2-3 هفته پيش بچتون بدنيا اومد و بزرگم شده , همين طور كه داشتم
 
 صحبت مي كردم پريد تو حرفم گفت , داداش او جريان يه دروغ بود
 
, يه دروغ شيرين كه خودم مي دونم و خداي خودم ,
 
*****************************
 
ديگه با هزار خواهش و تمنا گفت : اون روز وقتي وارد رستوران
 
 شدم دستام كثيف بود وقبل از هر كاري رفتم دستام رو شستم ,
 
همين طور كه داشتم دستام رومي شستم صداي اون پيرمرد و پير زن
 
 رو شنيدم البته اونا نمي تونستن منو ببينن , پيرزن گفت : كاشكي
 
مي شد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم
   
 ,, الان يه سال مي شه كه ماهيچه نخوردم ,,
 
 پير مرده در جوابش گفت , ببين آمدي نسازي ها قرار شد بريم
 
 رستوران و يه سوپ بخوريم وبرگرديم خونه اينم فقط بخاطر اين كه
 
حوصلت سر رفته بود ,, من اگه الآن هم بخوام ولخرجي كنم
 
 نمي تونم به خاطر اين كه 18 هزار تومان بيشتر تا سر برج برامون
 
 نمونده ,, همين طور كه داشتن با هم صحبت ميكردن او كسي كه
 
 سفارش غذا رو مي گيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل
 
دارين ,, پيرمرده هم بي درنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مريضيم
 
 اگه مي شه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار ,,
 
من تو حال و هواي خودم نبودم همين طور آب باز بود و داشت هدر
 
 ميرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم مي ميرم
 
 ,, رو كردم به اسمون و گفتم خدا شكرت فقط كمكم كن
 
,, بعد امدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پير زنه بتونه يه
 
باقالي پلو با ماهيچه بخوره همين ,,
 
 ازش پرسيدم كه چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي ماهاكه ديگه
 
احتياج نداشتيم ,, گفت داداشمي ,, پول غذاي شما كه سهل بود من
 
 حاضرم دنياي خودم و بچه ام رو بدم ولي آ بروي يه انسان رو تحقير
 
نكنم ۰
***************************