تبليغاتX
" ادب و اندیشه سپیدی کردار می آورد "
" روشنی روز " از " سپیده صبح " بر آید , "سپیدی کردار " از "سپیدی اندیشه " .

دیدی که خزان عاقبت کار نبود .

سرمای زمستان مادام نبود .

باز بود می شود هرچه بود و نبود .

جز ناخوشی کز آغاز نبود .

سپاس پروردگاری را که پرده های متفاوتی از بهار آفرید .

بهاری بودن هنر ماست .

نوروز امتداد حیات گرامی باد .

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 10:12  توسط ماک  | 

تفنگ به دستم دادند

گفتند او دشمن است 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 17:36  توسط ماک  | 

" دوست من " ، 

گروهی اگر " احترام " شان کنی ،

تو را " نادان  " می دانند ، 

و اگر " بی محلی " شان کنی ،

از " گزندشان " بی امانی ،

پس " اندازه " نگهدار .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 8:14  توسط ماک  | 

کریم خان زند هر روز صبح علی الطلوع تا شامگاه برای دادخواهی

ستم دیدگان ، رفع ستم واحقاق حقوق مردم در ارک شاهی می نشست و

 به امور مردم رسیدگی می کرد .

یک روز مردک حقه باز و چاپلوسی پیش آمد و همین که چشمش به کریم

خان افتاد ، شروع به های و های گریستن کرده و سیلاب اشک از دیدگان فرو

 ریخت ، او طوری گریه می کرد که هق و هق هایش اجازه سخن گفتن به او

 نمی داد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 14:48  توسط ماک  | 

پدری دست بر شانه پسرش گذاشت و از او پرسید :

تو می توانی مرا بزنی یا من تو را ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 17:19  توسط ماک  | 

پدر " محمد تقی بهار " نیز مانند خود او لقب " ملک الشعرایی "       

داشته است . وقتی " بهار " جوان بعد از مرگ پدر مطرح شد و مدعی

 عنوان " ملک الشعرایی " ، برخی در قوت طبع شعر او تردید کردند و او را

به امتحانی بسیار دشوار مکلف نمودند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 15:26  توسط ماک  | 

یادم می آید وقتی که نوجوان بودم ،

 

 یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم . 

 

جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند .

 

به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 15:5  توسط ماک  | 

چند روزی به آمدن عيد مانده بود . بیشتر بچه ها غایب بودند ، یا اکثرا" رفته

 بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما

 استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 17:21  توسط ماک  | 

ای کاش " پرنده " " می فهمید " ،

 

فقط تا " زمانی " که " ،

 

" پنجره " " باز " است ،

 

" فرصت " " رقصیدن " دارد .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 16:51  توسط ماک  | 

هنگامی که " تبر" به " جنگل " آمد ،


" درختان " یک صدا فریاد زدند ،


ای وای


" دسته اش " از " جنس ماست " .

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 17:21  توسط ماک  |